*ماه تابان من*

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد ***** وقت است که همچون مه تابان به در آیی
 
راه (۳)
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳ : توسط : سیب سرخ

                 * به نام او و به ياد مهدی (عج) *

سلام .
می دونيد ؟  چند وقت پيش ، با دوستان رفتيم کوه . يه کوهی که ما می خواستيم فقط تا يه جای خاصش بريم . همه می گفتن : « اين که کوه نيست . يه جاده اس که صافش کردن . » ما هم گفتيم حالا که ما تا يه جاييش می خوايم بريم خوب مشکلی برامون پيش نمی آد . رفتيم ؛ ولی چشمتون روز بد نبينه . يه کمی که اين جاده ی شيب دار رو رفتيم بالا ، عضله ی پامون گرفت . خلاصه خيلی شانس آورديم که هر چند روز يه کمی نرمش می کرديم ؛ وگرنه کارمون ساخته بود .
چند وقت بعد ِ اون روز ، با يکی از دوستان رفتيم يه کوه ديگه که پر از بالا و پايين بود . شايد يه صبح تا ظهر راه رفتيم و بعد از يه استراحت برگشتيم .( اگر چه باز هم می تونستيم پيش بريم ) ولی اصلا ْ انگار نه انگار که رفته باشيم کوه . دوستم تعجب کرده بود که تونسته بودم اون همه راه رو بيام بالا و خسته نشم ؛ چون تقريبا ْاولين بارم بود که کوه می رفتم .
يه کمی سر اين قضايا با خودم فکر کردم و به يه نتيجه ای رسيدم :

اگه توی مسير زندگی ، مشکلات و موانع و نشيب و فرازی نباشه ، روحت خسته می شه ؛ و اگه می خوای يه زندگی آروم و بدون دغدغه داشته باشی ، بدون که قدرت تحملت کم می شه .

  آدم توی سختی ها آفريده شده و روحش بدون فراز و نشيب های زندگی می پوسه .
                                                                 يا علی مددی . والسلام علی من اتبع الهدی